تبليغاتX
دل گویه ها
امشب که حرم زیرات بودم وقتی از در آقایان بیرون آمدم نا خودآگاه جلوی درب خانمها متوقف شدم و به رسم همیشه منتظر ایستادم. ناگهان متوجه دستانم شدم فقط یک جف کفش همراهم بود به خودم امدم که تو نیستی. سرم را بزیر انداختم و مسیر تنهایی همیشگی را عبور کردم...
+ درد دلهای یک پسر غریبه در جمعه هفتم بهمن 1390 و ساعت 23:2 |
از هر دری در می زنم آن در قفل میشه. دیگه نمیدونم باید کدامین در راب کوبم. دیرگاهی خدایا در خانه تو را دق الباب کرده ام. تنهاُ خسته و با کوله باری از امید منتظری پاسخی از تو هستم.

یا فتاح... یا فتاح... یا فتاح...

تو بر هر امری قادری. از خلق تو امید ببریده ام. نگاه بر درب تو دوخته ام. چشمان خسته ام را دریاب.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 23:13 |
دوباره مثل همیشه عصبانی رفتی دوباره من متهم بودم. مثل همیشه متهم ردیف اول. دوباره گفتی از من دیگه بدت می آید.

هیچ کدوم از حرفهات را به دل نمی گیرم چون می دونم هیچ کدوم از دلت بلند نشده بود. حرفهایی بود که شیطان موقع عصابانیت به انسان تلقین می کند.

من هنوز منتظر معجزه هستم. معجزه ای از جنس پیوند ما. معجزه ای از جنس اختلاف ما و معجزه ای از جنس عشق.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 21:51 |
زندگی من شده مثل تاب شهر بازی. یکی از این طرف هولش میده و یکی دیگه از آن طرف. هیچ کدوم هم به این فکر نمی کنند کنند با این شدتی که هول میدن ترس جای خودش را به لذت تاب سواری میده.

خدایا اضطراب های درونی این روزهای خود را با اطمینان به معامله ای که با تو کرده ام آرام میکنم.

ای عالم به احوال همه ی عالم.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه هجدهم دی 1390 و ساعت 22:32 |
خدایا

با تو معامله کرده ام و کسی که با تو معامله کند خسران نخواهد دید.

خداوندا

یسر بعد از عسر مرا برکتی بخش به وسعت تمام مهربانی هایت

+ درد دلهای یک پسر غریبه در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 22:58 |
خوشحالم که بعد از ده ماه گام اول را برای اصلاح اشتباهت و برای ساختن زندگیت بر میداری. خوشحالم چون به ادامه با زندگی با تو امیدوار شدم. امیدوارم خدا همونطور که دل تو را نرم کرد دل پدر مادرم را هم نرم کند تا دوباره در این بن بست گرفتار نیاییم.

خدایا کمکم کن.

دوستان این روزها دعایم کنید.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 22:38 |
دوباره یک دور قمری زدیم و دور خودمون چرخیدیم و رسیدیم به همون بن بستی که قلا هم تجربه اش کرده بودیم.

همان بن بستی تکراری با همان دیالوگهای تکراری، با همونبی حرمتی های تکرای، با همون لج بازی های تکراری. نمیدونم کی این بن بست خراب میشه. دیگه هیچی نمیدونم. مخم قفل کرده. فکر هم نمیتونم بکنم.

...

+ درد دلهای یک پسر غریبه در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 22:53 |
این روزها در برزخی نفس گیر نفس می کشم. لحظات بیم و امید. لحظاتی که نه می توان شاد باشم و نه ناراحت. گاهی که سرنوشت در دستان خود انسان رغم نمی خورد کار سخت می شود.

این روزها جرات نمی کنم با تمام وجود فریاد بزنم دوستت دارم چرا که از جدایی احتمالی فردا می ترسم.

می ترسم دوباره دل بسته تر از دیروز به هم گردیم و دل کندن سخت گردد.

همه بغض گلویشان را می فشار اما این روزها گلوی من را گفتن یک دوستت دارم...

خدایا ... تو هر چه بخواهی همان می شود و اگر اراده کنی همه تقدیرها را تغییر می دهی. خدایا در تقدیر من رسیدن به او و زندگی پر از خیر و برکت توام با یاد خودت را با قلم زیبایت رقم بزن. آمین.

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 22:44 |

نمی دونم چرا شادی برای من حروم شده، هنوز چند ساعت از یک شادی موقت نگذشته از تو دماغم هر چی خوشیه در میاد. خدایا چرا نمیشه... چرا هر دفعه که یک خورده کار جلو میره یک سد سر راهمون قرار میگیره. خدایا به بزرگی خودت دارم کم میارم. دیگه دارم از زندگی خسته میشم. بخودت قسم اگر نبود یک ذره اعتقادی که به وجود تو دارم لحظه ای دیگه این زندگی ر تحمل نمی کردم.

خدایا من دارم تاوان اشتباهات دیگران را پس میدم. خدایا چرا باید بار همه روی دوش من بیفته.خیلی خسته ام این روزها. خیلی خسته. مغزم کار نمیکنه. فکرم راهی پیدا نمی کنه. همه در فکر شرط و شروطند و فقط این منم که باید هوای همه طرف را داشته باشمو شدم یک گوشت قربونی...

خدایا روز اول به خودت گفتم که طبق فرموده خودت که از طلاق پرهیز کنید از در سازش و رامش وارد شدم گفتم بقیه اش را خودت درست کن. بقیه اش دیگه دست تو. خدای پس کجاست قدرت تو؟ بخودت قسم ناشکری نمی کنم همه چیز بهم دادی کمم نذاشتی اما این روزها خیلی تنهام، وجودت را یک بار دیگه به رخ بکش خدایااااااااا

+ درد دلهای یک پسر غریبه در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت 22:22 |
سلام

این روزها که دیگر می توانیم حرفهای مان را به هم بزنیم کلک نامه خود را تعطیل می کنم بدان امید که دیگر تا پایان عمر نشنوم تو مهر و محبت من را به خودت از روی نیرنگ و فریب توصیف کرده باشی. این بار هم چشمان خود را می بندم و می گذرم چون تو و زندگی ام را دوست دارم به آن امید که تو هم در این راه سخت همراهم شوی.


شرمنده دوستان خوب وبلاگی چند روزی بود که انگشتانم بر صفحه کیبور نمی لغزید تا متنی بیافریند.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 22:11 |
سلام

خبرش را بهت ندادم تا دوباره اگر بهم خورد بهم نریزی.

دوباره داره اتفاقات مثبتی می افته. یک عده آدم معقول و با تجربه قصد دارند بیان جلو و ماجرا را به یک جای مناسب برسونند فقط امیدوارم این بار هم مثل دفعات قبل یک ذره انعطاف به خرج داده بشه از سوی هر دو طرف تا اونچه که خیره رخ بده.

داری میری مسافرت اما به من نمیگی کجا و چرا! اما هرجا میری انشاالله به سلامت بری برگردی.

دیشب حرفی که خیلی وقت تو گلوم مونده بود برات پیامک کردم امیدوارم تاثیر خودش را بذاره.

به امید دیدار....


دوستان خوب وبلاگی به لطف دعای شما اتفاقاتی در راه است باز هم من حقیر را دعاکنید.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 21:2 |
سلام بی وفای سختگیر

دوباره شرط های سنگینی جلوی پای من گذاشتی دختر. با خودت دمی خلوت کن کدام مردی شرایط تو را می پذیرد. مسلمانی پیدا شده تا پا در میانی کند امیدوارم این بار دیگر به نتیجه برسیم بخدا انقدر خسته ایم که اگر نتیجه هم جدایی باشد از سر اجبار سر می نهم. هر چند دعا میکنم خدا خیرمان را در وصلت بگذارد چون واقعا به حکمت های الهی واقف نیستم. افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.

ببخشید زیاده حرفیدم.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 21:20 |
سلام به قول خودت غریبه

دیشب به عنوان صفتهایی که به آنها نائل شده بودم صفت مرد غریبه را هم گرفتم. سپاس بانو.

دیشب هر چه با تو سخن گفتم باز هم نشنیدی. گفتم: بانو زندگی خود را به خاطر سالی ۴ سکه خراب نکن و تو باز هم فکر کردی از در نیرنگ و فریب سخن می رانم. نفهمیدی یا خواستی نفهمی که دوست ندارم این زندگی به آخر خط برسد. من دوست دارم این زندگی را با همه مشقتهایش. نمی دانم مادر روزگار ناف مرا با کدام چاقوی قسمت پاره کرده که باید اینگونه روزگار بگذرانم.

هر چه باشد سعی میکنم توکلم بر خدا باشد. آدرس وبلاگم را برایت فرستادم خانه تان که اینترنت ندارید نمی دانم جای دیگر توانستی کلک نامه ها را بخوانی یا نه؟ هر چند اگر هم بخوانی باز هم خواهی گفت این حرفها را برای فریفتن تو می نگارم.

گله ای نیست باز هم صبر میکنم. صبر و صبر و صبر. راستی از خواستگارهای پشت در صف کشیده چه خبر؟ هنوز اذن دخول نداده ای ؟؟؟!

خداحافظ بی وفا.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 22:52 |
(( يا کاشف الکرب عن وجه الحسين اکشف کربي بحق اخيک الحسين )) 

(( اي برطرف کننده غم و اندوه از روي حسين بحق برادرت حسين ، اندوه و مشکل من را برطرف کن  ))

+ درد دلهای یک پسر غریبه در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 22:46 |
سلام آشنای قدیمی

دوست دارم گوشیم را بردارم تند تند بهت پیامک بزنم اما میترسم برگردی بهم بگی: میخوای با این حرفهات خرم کنی؟!! سرم کلاه بذاری؟

هی لیست پیامکهام را بالا پایین می کنم هی میگم این رو بفرستم یا اون رو اما باز همون حسی که گفتم میاد سراغم. اعصابم خرد میشه گوشیم را پرت میکنم گوشه ای و دوباره زل میزنم به صفحه سرد مانیتور.

میدونی الان باید چشمهای گرم تو به جای این صفحه مانیتور جلوی من باشه. باید انگشتهای من انگشتهای ظریفت را به جای دکمه های کیبورد لمس می کرد.

بابا جووون این پرونده لامصب را ببند بخدا خیلی چیزها عوض میشه. اگر کوتاه اومدی و اشتباهت را جبران کردی بخدا مثل کوه پشتت وای می ایستم.

واقعا چرا این پرونده را نمی بندی؟!! نکنه دیگه من رو نمیخای و همه اینها یک بازیه؟؟؟

خدایا این چه معادله ی چند مجهولیه که من باید حلش بکنم؟؟؟ خدایا من همیشه ریاضیم ضعیف بوده خودت بهم تقلب برسون نشونم بده که باید چه کار بکنم به اون هم نشون بده که باید چه کار بکنه.

نامهربون اگر میخوای به هم برسیم این پروده لعنتی را ببند.

و همچنان کلمات من شاید رنگی از حقه و نیرنگ دارد... شاید. بدورد.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 22:42 |
سلام بی وفا

وقتی هوا سرد میشه چون سوار موتور میشم همیشه دستام خشکی میزنه و بعضی وقتها هم شکاف میخوره زخم میشه زخم های ریز. منم مرد هستم و بی خیال خیلی وقتها یک کرم یا پماد ساده را نمیزنم به دستم. پریشب توی باشگاه هم تمرین مشت داشتیم ناگهان برآمدگی مشتم خورد به برآمدگی مشت طرف مقابلم و ... چشمت روز بد نبینه پوستهای دستم کنده شد.

یادش بخیر پارسال یکی از این شبهای سرد زمستونی که آمده بودم خانه تان ناگهان دیدم از کنارم بلند شدی حواسم جای دیگری بود که ناگهان دست هایم گرم شد برگشتم دیدم مقداری پماد آورده ای با دستان خودت داری دست هایم را مرطوب می کنی... دیشب که سوزش دستهایم امان بریده بود وقتی دستم را چرب می کردم چشمانم را بستم و گرمای ماورایی را حس کردم.

دلم بدجور هوای زیارت کرده است... مشهد یا کربلا. اما تنهایم و مسافرت تنها...

ببخشید با حقه هایم سرتان را به درد آوردم. بدرود.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 10:6 |
سلام بی وفا

نمیدونم پشت این همه اصرار برای گرفتن عکسها چیه؟ یک علامت سوال دیگه به صندوق علامت سوالهای این ذهن خسته من اضافه شد.

امروز که دوباره خواستم دوستانه یک نصیحتی بهت بکنم طبق معمول جبهه گرفتی و توپ را انداختی تو زمین دیگران. من فقط گفتم: اگر یک روزی احساس کردی کسی با مهربانی و حرفهای قشنگ میخواد سرت کلاه بذاره خیلی خوبه و باید حواست جمع باشه اما در هر صورت به روش نیار چون ممکنه و احتمال داره یک درصد اشتباه کرده باشی و این حرفت طرف مقابلت را نابود میکنه ...

تو همین جملات کوتاه را هم بر نتافتی و گفتی من فقط بدی های تو را می دیدم. جواب ندادم چون نخواستم دوباره جدل کنم اما اگر من می خواستم روی همه اشتباهات تو و خانوادت چشم نبندم جایی که امروز هستیم باید همون چند ماه اول ازدواجمون می رسیدیم. اما من دیدم و دم نزدم چون زندگیم رو دوست داشتم. تحمل کردم چون می خواستم کنار تو باشم.هر چند قبول دارم من و خانوادم هم اشتباهاتی داشتیم اما ارزش زندگی مشترک با کسی که عاشقش هستی خیلی بیشتر از این حرفهاست.

هر چند هر روز من را لعن و نفرین میکنی اما من دعا میکنم بیدار بشی. همین. ببخشید با دروغهام سرت رو درد آوردم.

شب جمعه ات بخیر بانو.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 23:13 |
سلام بی وفا

امروز که فهمیدم برای حکم جلب من اقدام کرده ای شاید زیاد تعجب نکردم چون تو در شکستن پلهای پشت سرت تبحر خاصی داری. این ماه سکه مهریه ات را سر موقع ندادم تا به تو ثابت کنم کسی که قابل اعتماد نیست شمایی نه من. شمایی که هر جا نشستی گفتی اصلا دنبال مهریه نیستی و امروز که فقط یک قسط عقب افتاد برای جلب من اقدام کردی. ممنونم.

به قول خودت حقت را خواهم پرداخت فقط می خواستم به خودت ثابت کنم چرا برای شروعی مجدد شروطی را قرار دادم. هر چند به بازگشتت دیگر امیدی نیست اما دعا میکنم اولاْ اگر در این رابطه اشکال از من بوده من را صلا ح کند/ ثانیا اگر مشکل از تو بوده تو را اصلا ح کند و یا اگر این زندگی به مصلحت مانیست خودش به بهترین نحو پایانش دهد... هر چند چاشنی دو دعای اول قوی تر است...

ببخشید بانو مجددا با دروغ ها و حقه هایم سرتان را بدرد آوردم. بدرود شاید فرصتی دیگر.!

+ درد دلهای یک پسر غریبه در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 23:46 |

واقعاَ چرا خدا اینقدر با بنده هاش بازی میکنه. نکنه خدایا خوشت میاد هم ته دلمون خون باشه و روی لبهامون خنده های زورکی ؟!!!... ببخشید خدا چون واقعا خسته شدیم و درمانده اگر کافر بودیم خود را حلق آویز میکردیم و بر زندگی هیچمان هیچ دیگری می افزودیم اما خدایا زندگی ام پر از وجود توست که هنوز نفس میکشم.امیدم به لطف توست که تو حکیمی و از حکیم غیر از حکمت نباید انتظار داشت.

 ای بود همه نبودها آرامشی از جنس خودت به قلبهای مان ببخش... آرامش آدم پس از هبوط به زمین، آرامش نوح بر عرصه کشتی، آرامش ابراهیم در میان آتش، آرامش موسی در وادی طور، آرامش عیسی در هنگام عروج و آرامش رسول الله در غار حرا.

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 16:46 |
این روزها هنوز از گفته هایت ضربه مغزی ام و شاید در کما...!

این روزها خل شده ام... موقع نهار که از کار تنها می آیم سر سفره تنهایی خود با تو حرف میزنم.

هنگامی که با موتور خیابانهای شهر را متر میکنم در سرمای استخوان شکن پاییزی گرمای تو را پشت سرم حس میکنم.

شبها که می خوابم هوای تو را می بوسم.


به قول خودت اینها همه دروغهایی است برای فریب دادن تو... مبادا آنها را باور کنی.

۲۰/۹/۹۰- باز هم با تو سخن خواهم گفت

+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت 22:57 |

امروز بعد از کلاس توی باشگاه نمیدونم چی شد مربی مون شرع کرد به نصیحت کردن، فکر کنم دل اون هم از دنیا پر بود. جمله ای که به دلم نشست این بود که؛ تو این زمانه هر کسی برای خودش کلی غصه داره و مشکلات جورواجور که اگر همین الان بشینیم دور هم و هر کسی از مشکلات خودش بگه همه به حالش زار زار گریه می کنند. به قول ایشون اگر نبود امید به حکمت خدا و امداد اهل بیت ما هم می شدیم مثل ژاپن با بیشترین آمار خودکشی.

خدایا خودت عاقبتمون را ختم به خیر کن.
+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت 0:3 |
می بینی بی وفای من!

روز ی به تو گفتم محرم اسرار من و چاه دلتنگی هایم یک صفحه وبلاگ است. این روزها که از تنهایی دلم می نویسم وبلاگم هم بدجور تنها شده است...

+ درد دلهای یک پسر غریبه در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 22:16 |
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

وقتی دندونهات رو از خشم به هم فشار میدادی و هر چی صفت زیبا و نازیب بود را به من نسبت میدادی وقتی در مقابل ابراز عشقم به دو رویی و حیله و نیرنگ متهم میشدم فقط همین یک بیت حافظ آرومم میکرد با مدعی مگویید ...

وقتی نفرینم میکردی میگفتم افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد آره اون تنها شاهد آن چیزیه که تو دل ما راز سر به مهره.

و وقتی تنهایی و نبودن تو را برای نمیدونم چندمین بار حس میکردم زمزمه میکردم الهی و ربی من لی غیرک.

هر چند به قول تو همه این حرفها فقط یک مشت حرف قشنگ و تظاهره که با آنها ۲ سال تو را تحمیق کردم.

و دیگر روزه سکوت میگیرم.


شاید مطلب بعدی رو از تو کافی نت زندان/ بند زندانیان مالی مهریه براتون نوشتم چون تهدید شدم به اینکه حکم جلبم را خواهند گرفت.

یا علی

+ درد دلهای یک پسر غریبه در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 و ساعت 23:28 |
امشب حرفهات خیلی برام سنگین بود... بدجور کمرم را شکست... اینقدر حرفهات سنگین بود که امشب تو هیات دیگه پاهام جون نداشت که بایستم- دستهام نا نداشت که به سینه بزنم ـ فقط نشستم و گریه کردم با داغ علمدار کربلا داغهای خودم تازه شد. گفتم: سردار حسین ـ شرمنده امشب هم که اومدم برای تو به سینه و سر بزنم مسائل دنیایی نفسم را گرفته... گفتم سپهسالار زینب امشب شب توئه- من بد اما تو آقایی اگر کریم دست سائل بد کار را نگیره که دیگه اسمش کریم نیست. اگر ابوالفضل با اون عظمتش دست یک مضطر را که به در خونه اش اومده نگیره که دیگه باید به کجا باب الحوائج گفت؟

امیدوارم حرفهایی که امروز زدی حرف دلت نبوده باشه ـ گفتی که من بی غیرتم ـ گفتی که من همه کارهام از روی حقه و نیرنگ بوده ... باشه عیبی نداره به خودت هم گفتم برای حرفهام هیچ سند و مدرکی ندارم اما امیدورام روزی که گردو خاک این فتنه خوابید پیش وجدان خودت شرمنده نشی ... و اما اگر این کارها را میکنی که با احساساتم بازی کنی و زجرم بدی سپردمت به صاحب این شب اول دعا میکنم که هدایتت کنه ـ دوم دعا میکنم که چشم عقلت را باز کنه و سوم دعا میکنم از شر من خلاصت کنه...

+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 23:52 |
همیشه فکر میکردم اگر یک روزی کارمون به جدایی برسه قطعاً آن روز هر چند تو خفا و پنهانی اشک امانم نخواهد داد.

تا قبل از این همیشه دعا میکردم تا روز آخر هم فرصتی برای برگشت این زندگی بذاره.

من مثل تو لعن و نفرین بلد نیستم اما دعا میکنم یک روز بفهمی چه کردی که تا آخر عمرت حسرت اشتباهاتت را بخوری...

فی امان الله

+ درد دلهای یک پسر غریبه در پنجشنبه دهم آذر 1390 و ساعت 23:19 |
لعنت به ساده لوحی ام و آن دل خرم

بهتم زده شکسته در این شهر باورم

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق

این بار اعتماد کنم خاک بر سرم

+ درد دلهای یک پسر غریبه در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 23:43 |
دوباره عطش، دوباره نام حسین، دوباره صدای طبال و سینه غمناک، دوباره رنگ مشکی و کتیبه به دیوار سرد

دل رمیده ی ما و دستان فتاده عباس، دل آشوب ما و زلف آشفته رقیه

سینه های داغ و سرخ ما، صورت سرخ سیلی خرده کودک کاروان حسین

باز دل ما عاشورایی شد، وقت قربانی جان نزدیک است، زخم های حسین جای گریه دارد اما بیشتر از آن قیام حسین جای تامل دارد.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 23:4 |
این فال امشب من (غزل 320) به دیوان حافظ بود خوشم اومد گفتم بعضی ابیات قشنگش را براتون بنویسم:

قرار برده زمن آن دو نرگس رعنا   فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم   که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول

چه جرم کرده ام ای جان و دل بحضرت تو   که طاعت من بیدل نمی شود مقبول

بدرد عشق بساز و خموش کن حافظ   رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

طبق سفارش حضرت حافظ امشب سکوت میکنم و آهسته با دل خویش در غیاب آرامشی شیرین با لب پر از شیون با خدای عالِمِ عالَم نجوا میسازم. اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک... آمین.

+ درد دلهای یک پسر غریبه در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 23:2 |
نمیدونم این چندمین بارون پاییزیه که بدون تو داره میباره...
+ درد دلهای یک پسر غریبه در سه شنبه یکم آذر 1390 و ساعت 19:39 |
یه روزی می‌‌رسه که جای خالیم رو با هیچ چیز نمی‌‌تونی پر کنی‌ من خاص نبودم، فقط عشقم بی‌ ریا بود و عشق بی‌ریا کمیاست....!

+ درد دلهای یک پسر غریبه در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 20:58 |